خرید بک لینک
این چه وضعشه؟ این همه نویسنده اینجان ولی هیچکدوم به غیر از خودم پست نمیذارن! زود باشید نویسنده ها! بهونه نیارید مطلب ندارم! چون گوش نمیدم! پست بذارید و هر کی تا آخر هفته یک پست نذاشته باشه متاسفانه باید بگم که حذف میشه و خودش رو هم بکشه دیگه نویسنده نخواهد شد! زود باشید! دوشنبه بیست و ششم تیر ۱۳۹۶ ♫

برچسب: نویسنده: رضا رحیمی تاريخ: سه شنبه 27 تير 1396 ساعت: 3:34

رامونا: نیکا! نیکا! نیکا! نیکا با جیغ از خواب پرید....... نیکا: چ...چیه؟ من کج....کجام؟ رامونا: تو اتاقتی! خواب دیدی! چیزی نیست! نیکا: فلورا؟ کامیلا؟ بریتنی؟ رامونا: بریتنی که تو اتاقشه و فلورا و کامیلا هم معلوم نیست کجان! چون وقتی به هوش اومدم تو اتاق خودم بودم! نیکا: ی....یع....یعنی الان من صورتم

برچسب: نویسنده: رضا رحیمی تاريخ: يکشنبه 25 تير 1396 ساعت: 23:11

جک: خب! اینم از این! طناب دست نیکا رو محکم کشید..... نیکا: آی! اییییشششش!!! جک: بهت پیشنهاد میدم که اصلا کاراگاه نشی! چون اگه بخوای کسی رو نجات بدی خودت هم گیر میوفتی! فکر کنم قبل اینکه میخوای دست به کاری بزنی اصلا نقشه نمیکشی! نه؟ نیکا: سعی میکنم جوابتو ندم! جک: باشه! هر جور مایلی! خانوم دکتر؟ نمی

برچسب: نویسنده: رضا رحیمی تاريخ: يکشنبه 25 تير 1396 ساعت: 23:11

سلام دوستان من میخوام یه وب دیگه تو میهن بلاگ بزنم اما میگه که نمیتونم چون که آدرس ایمیلم تکراریه....... میخواستم بهتون پیشنهاد بدم که با هم یک وب بزنیم........ البته منظورم یک نفره. یک نفر دختر....... میخوام تو اون وب یک داستان بنویسم که البته جدا از داستان انتقام جو در این وبه..... فقط اون شخصی که

برچسب: نویسنده: رضا رحیمی تاريخ: يکشنبه 25 تير 1396 ساعت: 23:11

وب جدید
بابت راهنمایی دوست عزیزم کیرا جون متشکرم :)

برید به این آدرس و نظر هم فراموش نشه!

http://cinemastories.mihanblog.com/

چهارشنبه بیست و یکم تیر ۱۳۹۶ 17:23 اداجیو دازل(هیوا)

برچسب: نویسنده: رضا رحیمی تاريخ: يکشنبه 25 تير 1396 ساعت: 23:11

رامونا: فلورا! چرا اومدی اینجا؟ کارم داشتی؟ فلورا: هوم؟..... نه! چه کاری؟ رامونا: آخه یجوری گفتی رامونا فکر کردم اتفاقی افتاده! فلورا: نه چیزی نیست! راستش اسمتو صدا میزدم که ببینم کجایی! در حیاط...... نیکا از خونه خارج شد و با مکس رفت توی حیاط و روی پله های ورودی در نشست...... نیکا: تو ذهن نیکا...

برچسب: نویسنده: رضا رحیمی تاريخ: يکشنبه 25 تير 1396 ساعت: 23:11

صبح روز بعد در مدرسه....... نیکا: کامیلا واقعا بابت مهمونی دیشب ممنون. خیلی خوش گذشت. کامیلا: خوشحالم که بهتون بد نگذشته. به امیلی هم خیلی خوش گذشت. نیکا: راستی امیلی کجا بود؟ موقع خدافظی ندیدمش! کامیلا: خب راستش...... اون رفت خونه ی دوستش که دوستش انگار بهش زنگ زده بود که کارش داره. واسه همین رفت.

برچسب: نویسنده: رضا رحیمی تاريخ: يکشنبه 25 تير 1396 ساعت: 23:11

از زبون رینبودش من: مامان این جعبه رو کارگرا نبردن چیکارش کنم ویندی: بزارش صندق عقب ماشین جعبه یکم سنگین بود خم شدم و برش داشتم که از دستم افتاد! چن نفر گرفتنش سرم گرفتم بالا من: بچه ها! توایلایت: فکر کردی برای خداحافظی نمیایم جعبه رو زمین گذاشتن همو بغل کردیم بعد اشکمو پاک کردم من: دلم برای همتون ت

برچسب: نویسنده: رضا رحیمی تاريخ: يکشنبه 25 تير 1396 ساعت: 23:11

یک ساعت گذشت و توایلایت ۵ بار دیگه هم به نیکا زنگ زد ولی نیکا جواب نداد....... نیکا: شماها چتونه؟ مگه من باهاتون چه کار کردم؟ خون دور لبشو پاک کرد........ جازمین: خفه! فلورا و کامیلا و سلنا داخل اتاق شدن و درو بستن....... نیکا از جاش بلند شد....... نیکا: حسابتو میرسم جوجه فُکُلی! جازمین و اپریل ، نی

برچسب: نویسنده: رضا رحیمی تاريخ: يکشنبه 25 تير 1396 ساعت: 23:11

رامونا: نمیدونم چرا ولی به این پسره دنیِل اعتماد ندارم! فلورا: چرا؟ رامونا: چونکه راستش رفتارش خیلی عجیبه! صداش هم خیلی آشناست! اما اصلا نمیدونم کیه! ولی میشناسم اون صدا رو! فلورا: خب مشکلی نداره! جاسوسیشو میکنیم! رامونا: آره! چون که بازم بوی خطر میاد! در راهروی مدرسه ساعت ۳ بعد از ظهر....... نیکا

برچسب: نویسنده: رضا رحیمی تاريخ: يکشنبه 25 تير 1396 ساعت: 23:11

کمک یک نفر رفته با اسم من نظر داده (میشه منو

از نویسنده ها حذف کنی) اداجیو باورکن من اون

نظرو ندادم . آهای یارو اگه می خوای حرف بزنیم

توی نظرات همین مطلب باهم حرف میزنیم

یکشنبه بیست و پنجم تیر ۱۳۹۶ 15:30 توایلایت اسپارکل ۲

برچسب: نویسنده: رضا رحیمی تاريخ: يکشنبه 25 تير 1396 ساعت: 23:11

نیکا بعد از خارج شدن از دفتر خانوم لایت یکراست رفت توی اتاق و روی تخت دراز کشید. صدای اومدن پیغامی به لپ تاپش اومد و از روی تخت بلند شد و رفت سمتش. لپ تاپ رو باز کرد و رفت روی پیغام. - بعد از ناهار ساعت ۱۵:۵۰ از سالن غذاخوری خارج شو و برو از مدرسه بیرون. یه درختی توی حیاط هست که کنار استخر قرار داره

برچسب: نویسنده: رضا رحیمی تاريخ: شنبه 17 تير 1396 ساعت: 5:50

تینا! باور کن اگه به خدا قسم دوباره بخوای مثل قبل عید بری و خودتو گم و گور کنی ناراحت میشم و ازت نمیگذرم! هم وباتو پاک کردی و هم لغو عضویت دادی از آپارات؟ چی شده؟ چرا نمیای حرف بزنیم تا ببینم مشکلت چیه؟ دارم میگم...... اگه این پستو میخونی که صد در صد میخونیش...... شب برو وبم احتمالا ساعتای ۱۲:۴۵ آن

برچسب: نویسنده: رضا رحیمی تاريخ: شنبه 17 تير 1396 ساعت: 5:50

نیکا: تو کی هستی؟ - وقتی این گلوله رو زدم به قلبت بعدا میفهمی! نیکا دستاشو گذاشت جلوی عینکش...... نیکا: ( جیغ کشید ) بنننننننگگگگگگ!!!!!!........ در دنیای واقعی...... نیکا از خواب پرید و جیغ بلندی کشید....... نیکا: خ.....خواب بود..... خواب بود!....... نفس عمیقی کشید و عینکشو برداشت و زد به چشماش..

برچسب: نویسنده: رضا رحیمی تاريخ: شنبه 17 تير 1396 ساعت: 5:50

پونی ( انسان ) های اصلی در قصر بودند. پوستچی نامه ای از طرف سلستیا و لونا به توایلایت داد که در آن نوشته بود ( توای تو و دوستانت خیلی زود اینجا بیایید خبر خیلی خوبی برای همه ی شما دارم ) . آنها سریع به آنجا رفتند . اما وقتی که رسیدند آنجا به هم ریخته بود و فقط یک سرباز آنجا بود . سرباز گفت : کسانی

برچسب: نویسنده: رضا رحیمی تاريخ: شنبه 17 تير 1396 ساعت: 5:50

فلورا: نمیدونم چرا خوابم نمیبره! از روی تخت بلند شد و نشست...... فلورا: شاید بهتر باشه برم اتاق نیکا. حداقل نه من تنها میشم نه اون. بلند شد و از اتاق بیرون رفت. به پشت در اتاق نیکا رسید و صداهایی شنید..... - هر حرفی داری بزن که داری میری از این دنیا! - حرف؟ چه حرفی؟ کی رو دارم که بخوام بهش بگم؟ مادر

برچسب: نویسنده: رضا رحیمی تاريخ: شنبه 17 تير 1396 ساعت: 5:50

نیکا بیدار شد...... چشماش اطراف رو تار میدید........ فلورا: نیکا!! نیکا: چ.....چرا من همه جارو تار میبینم؟...... ما کجائیم؟ رامونا: نمیدونم! شاید تو یک انباری خیلی بزرگ و تقریباً تاریک هستیم که دست و پاهامون رو هم تو این انباری به صندلی بستن و احتمالا باید بگم راه فراری نداریم! کامیلا: انقدر زود قض

برچسب: نویسنده: رضا رحیمی تاريخ: شنبه 17 تير 1396 ساعت: 5:50

فلورا: نکن! خواهش میکنم! غلط کردم! ژینا: چارلی یکهو چاقو رو به طور ناگهانی از روی گردن فلورا کشید کنار...... فلورا جیغ بلندی کشید و چشماشو بست...... چارلی: نیکا: فلورا چشماشو باز کرد...... فلورا: چ......چی شد؟ چارلی: نچ! نچ! نچ! اونقدرا هم شجاع نیستی! رفت پشت سر رامونا..... رامونا: یکهو چیزی رو

برچسب: نویسنده: رضا رحیمی تاريخ: شنبه 17 تير 1396 ساعت: 5:50

نیکا: ت.....تو.....چ.....چطور تونستی....؟ باروُن: ژینا: چارلی! ژینا رفت بیرون و باروُن هم پشت سرش رفت...... چارلی همونطور که از پشت سر کامیلا و رامونا و فلورا میگذشت طناباشون رو برید و رفت بیرون..... ژینا درو بست و قفل کرد..... فلورا رفت سمت در..... فلورا: نه!!! باز کنین! نه! کامیلا: بریتنی! رامونا

برچسب: نویسنده: رضا رحیمی تاريخ: شنبه 17 تير 1396 ساعت: 5:50

رامونا: دخترا؟ کامیلا نیومد که! فلورا: باید دنبالش بگردیم! همه پخش شدن و دنبال کامیلا میگشتن....... بریتنی: کامیلااا؟ کامیلااااا؟ نیکا همینطور که داشت کامیلا رو صدا میزد پشت درختی صداهایی شنید...... - زود باش! باید ببریمش! نیکا یکهو پرید پشت درخت...... نیکا: آقایون! اینجا چه خبره؟ - تو اینو ببر تو م

برچسب: نویسنده: رضا رحیمی تاريخ: شنبه 17 تير 1396 ساعت: 5:50

صفحه بندی